تبليغاتX
جزیره تنهایی من
«جزیره تنهایی من»
بهتر آن است که برخیزم ، رنگ را بردارم ، روی تنهایی خود ؛ نقشه مرغی بکشم.
آشنایی با یک شاعر

Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com 

 

تی.اس.الیوت

برنده جایزۀ نوبل ادبیات در سال 1948

توماس استرنز الیوت (1965 - 1888) ، در سنت لوییس میسوری در خانواده ای قدیمی از نیوانگلند ، چشم به جهان گشود. در هاروارد تحصیل کرد و تحصیلات تکمیلی در فلسفه را در سوربن ، هاروارد و دانشگاه مرتون، آکسفورد به پایان رسانید.

هنگامی که برای مدتی مدیر مدرسه و کارمند بانک و عاقبت ویراستار ادبی خانه انتشاراتی Faber & Faber  بود که بعدها معاون آن شد ، در انگلستان سکنی گزید.

او نشریه ادبی منحصر بفرد و نافذ Criterion را بنیان نهاد و در طول 17 سال (1939 – 1922) از انتشار آن ، ویرایش آن را بعهده داشت. در 1927 ، الیوت ، یک شهروند بریتانیایی شد و تقریباً در همان زمان ، به عضویت کلیسای انگلستان درآمد.

الیوت یکی از جسورترین بدعت گذاران فن شعر در قرن بیستم به شمار می رود. او بدون تقابل با عامه مردم و در واقع با خود زبان ، از عقیدۀ خود مبنی بر اینکه شعر باید ما را به سوی نمایش پیچیدگیهای تمدن مدرن در زبان رهنمون شود و اینکه چنین نمایشی لزوماً منجر به شعری دشوار می شود ، متابعت کرده است.

علیرغم این دشواری ، تأثیر او بر عبارات شعری مدرن ، چشمگیر است.

***

من از آن دسته افرادی هستم که معتقدند نمی توان و نباید شعر را ترجمه کرد. مفاهیمی که در یک شعر نهفته است ، روح آن شعر به شمار می رود و زبان مبدأ ، قالب و جسم آن. نمی توان مفاهیم را از قالب جدا کرد زیرا به روح شعر خدشه وارد می شود. تصورش را بکنید که بخواهیم شعر حافظ را به زبانی دیگر ترجمه کنیم. مترجم هر قدر هم که زبردست باشد ، فقط می تواند لفظ شعر را منتقل و تبدیل کند و در این میان ، مفهوم فدای لفظ می شود.

به همین دلیل شعری را که از الیوت انتخاب کردم ، بدون ترجمه و به زبان اصلی در اینجا می آورم. مطمئنم با خواندن آن به زبان اصلی ، مطالب بیشتری دستگیر خواننده می شود تا اینکه ترجمه آن را بیاورم ؛ آن هم با ترجمه ضعیف و ناقص خودم. بنابراین خواننده مختار است شعر را به دلخواه خودش ترجمه و تفسیر کند.

نام شعر « The Journey of the Magi» است و در سال 1927 سروده شده است.

 

The Journey of the Magi
'A cold coming we had of it,
Just the worst time of the year
For the journey, and such a long journey:
The ways deep and the weather sharp,
The very dead of winter.'
And the camels galled, sore-footed, refractory,
Lying down in the melting snow.
There were times we regretted
The summer palaces on slopes, the terraces,
And the silken girls bringing sherbet.
Then the camel men cursing and grumbling
And running away, and wanting their liquor and women,
And the night-fires going out, and the lack of shelters,
And the cities hostile and the towns unfriendly
And the villages dirty and charging high prices:
A hard time we had of it.
At the end we preferred to travel all night,
Sleeping in snatches,
With the voices singing in our ears, saying
That this was all folly.

Then at dawn we came down to a temperate valley,
Wet, below the snow line, smelling of vegetation;
With a running stream and a water-mill beating the darkness,
And three trees on the low sky,
And an old white horse galloped away in the meadow.
Then we came to a tavern with vine-leaves over the lintel,
Six hands at an open door dicing for pieces of silver,
And feet kicking the empty wine-skins,
But there was no information, and so we continued
And arrived at evening, not a moment too soon
Finding the place; it was (you may say) satisfactory

All this was a long time ago, I remember,
And I would do it again, but set down
This set down
This: were we led all that way for
Birth or Death? There was a Birth, certainly,
We had evidence and no doubt. I had seen birth and death,
But had thought they were different; this Birth was
Hard and bitter agony for us, like Death, our death,
We returned to our places, these Kingdoms,
But no longer at ease here, in the old dispensation,
With an alien people clutching their gods.
I should be glad of another death.

    -- T. S. Eliot

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 به قلم جزیره نشین تنهایی |

فردا ، فردا ، امروز نه!

چه تهی ، چه بی رو و رنگ و چه پیش پا افتاده است بیش و کم هر روزی که می گذرد ، و چه رد ناچیزی از خود به جا می گذارد! چه پوچ و چه احمقانه است هر ساعتی که از پی ساعت دیگر می شتابد!

با اینهمه آدمی دوست دارد که زندگی کند . زندگی را عزیز می شمارد ، بدان امید می بندد ، به خود و به آینده امید می بندد. آه ، چه نیکیها که از آینده چشم ندارد!

اما چگونه است که می اندیشد روزهای دیگر ، روزهای پی آیند ، چیزی جز این خواهند بود که هم اینک سپری شده؟

نکته این است که هرگز چنین اندیشه ای نمی کند و اساساً با رغبت به چیزی نمی اندیشد و کارش نیز درست و بجاست.

خود را تسلی می دهد و می گوید :«بسیار خوب ، فردا ، فردا». تا که فردا او را به گور می برد.

و چون آدمی در گور خوابید ، پس اندیشیدن به خودی خود زایل می گردد.

 

ایوان تورگنیف-مه ۱۸۷۹

نوشته شده در تاریخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 به قلم جزیره نشین تنهایی |

حکایت : انرژی هسته ای

اندر مفاید(!؟) انرژی هسته ای

آورده اند که روزی شیخ ما -رحمه الله علی تعالی- با مریدان در دیهی همی رفتی و خلق به دیدن ایشان شاد همی گشتندی.

جوانی بر شیخ آمدی و گفتی کای شیخ: روحی فداک ، مفاید انرژی هسته ای چه باشد که خلق روی بدان همی آرند؟شیخ بگفت جوان را : انرژی هسته ای را مفاید باشد بی شمار ، کدام گویم؟ جوانک گفتا : شیخ بهتر داند.

شیخ گفتا : انرژی هسته ای را قدری باشد عظیم، آنکه سوخت فسیلی محدود باشد و انرژِی سخت مورد نیاز ، و استفاده صلح آمیز از آن مطلوب ما باشد. این انرژی اندر صناعت (صنایع) و فلاحت (کشاورزی) و طبابت (پزشکی) و غیره کاربرد دارد و ما را به آن نیاز باشد.

جوان بگفت : پس از انرژی هسته ای مقاصد نظامی و جنگی ندارید و بمب هسته ای نخواهید ساخت؟

شیخ محکم پاسخ بداد : عمراً!

مریدان از اطلاعات عمومی و پاسخ شیخ کف بُر شدندی و آنان را حالتی دست بدادی و نعره بزدندی و گریبان پاره بکردندی و پس از این حکایت شیخ سالها بزیست.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 به قلم جزیره نشین تنهایی |

پاییز

پاییز

روزها سرد و ملال انگیز،

آسمان تاریک و غم باران،

ماه و مهر از دیده ها پنهان،

سایه ها لرزان و دهشتناک،

رنگها غمگین و از بی حالتی لبریز،

برگها مرده،

شاپرکها ، چلچله ها ، زار و افسرده،

قاصدکها هم اسیر باد،

بادها آزاد!

پس کجایی ای بهار شاد و شورانگیز؟

از تو نفرت دارم ای پاییز!

 

پاییز

 

 

شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶

نوشته شده در تاریخ شنبه دهم شهریور 1386 به قلم جزیره نشین تنهایی |

جاودانیها

جاودانیها،

خواب را آشفته می کردند،

خوابهای خوب را آشفته می کردند،

ما،

سالیان سال،

خوابهای آبی و آشفته می دیدیم،

گاهگاهی شعر می گفتیم،

گاهگاهی سیب می چیدیم.

برگ زیتون پاسخ دست عطشناکی نخواهد شد،

ای کبوترها!

ای کبوترهای من دیر است،

جاودانیها کجا رفتند؟

سیل بیداری سرازیر است...

م.طهوری

نوشته شده در تاریخ جمعه نهم شهریور 1386 به قلم جزیره نشین تنهایی |